یه کافی شاپ شیک، یه محیط آروم، صدای موزیک سَکریفایس* التون جان، البته بدون کلام. در باز می شه، یه زوج جوون میان تو، می شینن کنج کافی شاپ و بر خلاف اون دو سه تا زوج دیگه که دست کم دستای همدیگه رو گرفتن و خیره به چشم همدیگه نگاه می کنن، زوج تازه وارد فقط روبروی هم می شینن و دختره مدت تقریبا طولانی سرگرم منویی می شه که همش رو از حفظه و پسره هم به نظر می رسه که داره تک تک تابلوهای نقاشی نا مفهوم (ببخشید پست مدرن) روی دیوار رو از بر می کنه که احتمالا تو خونه ازشون یه کپی بکشه. گارسون میاد و مجبور می شن با هم مشورتی کنن و سفارشی بدن. مثل اینکه طلسم شکست، مِنو رو که می بره، چشماشون به هم تلاقی می کنه...

- نمی خوای بگی جریان چیه؟ تا کی می خوای به این رفتار ادامه بدی؟

- تو اگه برات مهم بود، صبر نمی کردی الان بپرسی، بازم خوبه که صبر نکردی از غم و غصه دق کنم بعد بیایی سر خاکم از بقیه سراغمو بگیری، واقعا که...

- بابا جون من و تو که همین امروز صبح با هم صحبت کردیم و همه چیز روبه راه بود، اینا چیه که می گی؟

- حتما باید سرتون داد زد تا بفهمین که همه چیز روبه راه نیستش؟ همین که یه لبخند بهتون می زنیم سری فکر و خیال برتون می داره که کارتون و حرفاتون مو لادرزش نمی ره و بهترین هستین لابد، نه جونم، خیلی وقته که دارم از عصبانیت خفه می شم، همش صبر کردم که خودت بفهمی، تو هم که تکی، حرف نداری، کلا تو یه عوالم دیگه ای، البته می دونم دیگه فهمیدم برات مهم نیستش اصلا، مثل اون دوستای شنگولت که هر ماه با یکی دوستن، تو هم فیلت یاد هندستون کرده و روت نمی شه، خجالت می کشی کار رو یکسره کنی، خودتو زدی به ندونستن، همون اولم آرزو و پریا می گفتن که شما ها سر و ته یه کرباسین، منِ احمقو باش که هی گفتم نه، فلانی فرق داره، مهربونه، به من توجه داره، ...

- نیستم؟ کم توجهی کردم بهت؟

- خب راستش معمولا بد نیستی اما نمی دونم چرا این کارا رو می کنی؟

- کدوم کارا؟ آخه من اصلا نمی دونم در مورد چی داریم صحبت می کنیم، می شه لطف کنی یکمی توضیح بدی؟

- اَه ببین دوباره داشت حرصم فروکش می کردا، تا کی می خوای این بازی نمی دونم و بی خبرم رو در بیاری، اگه تو اینو نمی دونی پس آخه چی می دونی؟

- من بازی در میارم یا تو؟ صبح شنگول و سرحالی، قرار می ذاریم، وقتی میام دنبالت سگرمه هات توهمه، می پرسم چیه؟ چی شده؟ بجای اینکه جواب بدی که منم بفهمم جربان چیه، مدام بد و بیراه می گی! اصلا دوستام کار درستی می کنن، همین دیگه نمی شه بیشتر از یه ماه باهاتون سر کرد که اون بیچاره ها هم مجبور می شن...

- خیلی ممنونم ازت، جدا تو این شرایط شنیدن این حرفای قشنگ و پر از عشقتو کم داشتم، دستت درد نکنه که به درد دلم گوش دادی و سعی کردی همدم خوبی هم برام باشی، پس حدسم درست بوده، لابد الانم می خوای بگی اسمش اینه و روحمون با هم تو آسمونا پر می کشه و این رابطه اصلا زمینی نیست و فکر می کنم هر ثانیه که دیرتر بهش برسم به بشریت لطمه زدم و بعدش هم پا شی بری سراغش

گارسون از راه می رسه و لیوان ها رو طبق معمول اول جابه جا می ذاره رو میز و بعد با یک لبخند (با مفهوم بازم ضایع کردم، خدا رو شکر که ده نفر نیستن اگه نه باید تا صبح هی لیوانا رو می چرخوندم تا هر کدوم به صاحبش برسه) جای لیوانا رو عوض می کنه، موزیک هم عوض می شه و گیتار یکی از آهنگای جیپسی کینگز داره پخش می شه.

پسر با فکر اینکه دمش گرم این گارسونه با تمام گیج بازیاش چه به موقع سر رسید، وگرنه باید باز پا می شدم می رفتم دستمال کاغذی تموم میزا رو جمع می کردم میاوردم سر میزمون و نگاه های فضول بقیه رو هم تحمل می کردم. پسر خودشو جمع و جور می کنه و می گه

- جدا ناراحتم می کنی هر از گاهی اینجور بحثا رو رامیندازی، جالبه که هر بار هم بعد از اینکه کلی هر دومون رو حرص می دی، می گی که به خاطر فلان چیز یا حرف بهمان کس بوده و دیگه تکرار نمی کنی و به جای اینکه وقتت رو با این فکرا تلف کنی به چیزای بهتر فکر می کنی، اما ببین باز دوباره...

- حالا خوبه آقا دست پیشو می گیره که پس نیافته، صبر کن با هم بریم، حالا دیگه می خوای ثابت کنی که من دارم با خل بازیام تو رو هم ناراحت می کنم و لابد توقع داری پاشم دستت رو هم ببوسم و ازت معذرت هم بخوام که با احساسات من این کارا رو می کنی

- عزیزِ من، کدوم کارا؟ چه کاری با احساساتت شده؟ باز هم که شروع کردی، یه کاری کن، برای من تعریف کن که جریان چیه، چه اتفاقی افتاده تا ببینم باید چه کار کنیم

- خدا رو شکر که سوپر من رسید، یعنی من خودم عقلم نمی رسه مشکلم رو چجوری حل کنم و تازه آقا اصلا روحش هم خبر نداره و می خواد مثل شوالیه بعد از اینکه سر در آورد، با اسبش قهرمانوار بیاد و نجاتمون بده، نه عزیزم اینا واسه تو فیلما خوبه، که تازه بچه های ده دوازده ساله ببینن و کیف کنن، از من و تو گذشته، من دیگه حوصله این بچه بازیا رو ندارم

- ممنونم که اسمشو گفتی بهم، من هم از بچه بازیات خسته شدم، اصلا می دونی چیه یه کلمه دیگه در این مورد بشنوم پا می شم می رم بیرون از کافی شاپ

نگاه ها باز هم به اطراف معطوف می شه، با این تفاوت که این بار چشم هر دو شون تر شده، حالا یکی یکمی ترتر از اون یکی. موزیک ایتس بین اِ لانگ تایم* داره پخش می شه، این دفعه کلام هم داره!!! ظاهرا مدیر کافی شاپ هم مثل خودم، با این یکی حال می کنه و صداش رو بلندتر می کنه. چند دقیقه سکوت سر میز حکمرانی می کنه، شایدم یکمی بیشتر، موزیک آن بریک مای هارت* و بعدش هم اِنیگما*...

- من جدا نمی دونم باید تو این شرایط چه کار کنم و چی بگم، آخه چی شده؟ باور کن، سوپرمن در کار نیست، من دوست ندارم وقتایی که اینجوری وارد بحث میشیم رو، بدون اینکه پیش بریم مدام به هم تیکه میندازیم و ناراحتی درست می کنیم، به خدا حیف این همه خاطرات باحالیه که داشتیم و می تونیم بهترش رو هم داشته باشیم. بیا کمک کن برای خودمون کاری کنیم

- چه عجب؟ پس این یادت هست که بار اول نیستش که جنابعالی بنده رو می بینی و در ضمن هم یادت نرفته که قبلا هم در همین مورد با هم صحبت کرده بودیم

لبخند شیطنت آمیزی که همراه این جملات هست، از سنگینی جو کم می کنه

ادامه دارد ... شاید

واژگان ستاره دار

Sacrifice, it’s been a long time, unbreak myheart, engima

/ 10 نظر / 19 بازدید
آرامش

زندگی چیست؟؟؟ زندگی با همه وسعت خویش مخمل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن نیست اظطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست زندگی کوشش و راهی شدن است زندگی جوشش و جاری شدن است از تما شاگه آغاز حیات تا بدانجا که خدا می داند...... [گل][گل][گل][گل][گل][قلب] سلام دوست من طاعات و عبادات مقبول حق التماس دعا[گل]

آرامش

هر روز بامداد ..... لحظه ای چند آرنج خود را بر درگاه پنچره آسمان بگذار و دیده بر چهره پروردگار خویش بدوز سپس با تصویری از این دیداركه در دلت نقش بسته است نیرومند و استوار برای روبرو شدن با یک روز دیگر به پیش رو. [گل][گل][گل][گل][گل] سلام دوست نازنين[لبخند] طاعات و عبادات مقبول درگاه حق تعالي[فرشته] با آرزوي روز و روزگاري خوش و خرم[قلب]

محبوبه

سلام مطالب وبتون فوق العاده ست خوشحال میشم به منم سری بزنین البته لینک شما توی وب من هست.

محبوب

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هرکسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد . و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت . (دکتر علی شریعتی))

آرامش

کوله بارت بر بند! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد برسیم! بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم! ای سبکبال! در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر ....من ِجامانده بسی محتاجم... [گل][گل][گل][گل][گل][لبخند]

آرامش

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان......... عيد فطر مبارك[گل]

محبوب

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: نرسیده به درخت، کوچه باغی ست که از خواب خدا سبزتر است

آرامش

خدایا گاهی که دلم از این آن و زمین و زمان میگیره نگاهم را به سوی آسمان تو میگیرم و آنقدر با تو درد دل میکنم تا که کم کم چشمهایم با ابر بهاری مسابقه میگذارند و پس از اون که قلبم سبک میشه تو می آیی و تمام فضای قلبم را پر میکنی آن وقت دیگر آرام میشم و احساس میکنم هیچ چیز نمیتونه منو از پا در بیاره چون تو را در قلبم دارم....... سلام دوست نازنين[لبخند] روز بخير[گل]