مایشنامه کوتاه در چند پرده:
حاجی وارد خونه میشه. مردی حدودا شصت و هفت هشت ساله، با ته¬ریش و شکم بزرگ، یه بازاری جاافتاده.
حاجی- سلیمه؟ سلیمه؟ کجائی؟
سلیمه- (زنی میانسال. به سختی و با پا درد راه میره. در چارچوب آشپزخونه ظاهر میشه) چیه حاجی؟ سبزی کوکو خریدی؟
حاجی - سبزی مبزی را ولش. «خودرو اسلامی»مون رو تحویل گرفتم. بپر بالا بریم چرخی بزنیم
سلیمه- اِ؟ بگو جون سلیمه؟ آخ جون، (قدری پشت چشم نازک میکنه و قمیش میاد) ناقلا حالا میخوای من رو کجاها ببری؟
حاجی- (بی حوصله) بابا این حرفها از ما گذشته. من میخوام برم ماشین رو امتحان کنم. میای بیا، نمیای نیا.
سلیمه- صبر کن زیر غذا رو خاموش کنم.
حاجی و سلیمه تو «خودرو اسلامی»شون. چند خیابان و چهارراه را رد میکنن.
سلیمه- حاجی میگم بریم خونه اختر خانوم اینا. آتش می¬گره وقتی ماشین نوی ما رو ببینه.
حاجی- راست میگی زن. با اون شوهر مفلوک و بدبختش. مردک خیال میکنه مدیر چنین و چنان گمرک شده خیلی رفته بالا. بریم در خونه¬شون. (بلند به جی.پی..اس ماشین) اختر خانوم اینا.
سلیمه- اوا حاجی چرا از این طرف پیچیدی؟ خونه اخترخانوم اینا که مستقیمه.
حاجی- کامپیوتر ماشین خودش این مسیر را انتخاب کرد. این مسیر «اصلح» هست. اگه مستقیم بریم دو تا مسجد تو مسیره، ولی اگه از این طرف بروم پنج¬تا مسجد رو می¬بینیم. عبور از مقابل مسجد ثواب داره. ماشین اسلامی خودش اتوماتیک مسیر پرثواب¬تر رو انتخاب میکنه.
۴۵ دقیقه بعد. حاجی و سلیمه کلافه در راهبندان موندن.
حاجی- مگه تکون میخورن لامصبها؟ حالا میون این همه ماشین من هم ... سلیمه بگرد ببین این دور و برها مسجد نیست؟ قضای حاجتم گرفته.
سلیمه- حاجی تو هم وقت گیر آوردی¬ها. اوناها، اونم مسجد.
حاجی- (قدری جلوتر جلوی مسجد دوبله نگه میداره. داد و بیداد پشت¬سریها در میاد. حاجی پنجره رو میکشه پائین و یک سری فحش آب¬کشیده بین اون و چند تا از راننده¬های گذری رد و بدل میشه. شیشه رو بالا میده). من الان برمیگردم. (دگمه¬ای را میزنه، داشبورد کنار میره و یک آفتابه آب از پشت
داشبورد بالا میاد. سلیمه وحشت میکنه)
سلیمه- وای! بحق چیزهای ندیده و نشنیده.
حاجی- (قدری با تمسخر) پس چی فکر کردی؟ خودرو اسلامی همینه دیگه (آفتابه رو بر میداره و خارج میشه. چند دقیقه دیگه بر میگرده. آفتابه را روی سینی مخصوص آفتابه قرار میده و دگمه رو میزنه. آفتابه میره پشت داشبورد.
سلیمه- اَه، حاجی، آفتابه نجس آب چکون را همینجوری میاری تو ماشین؟
حاجی- خیالت راحت باشه زن. صدای شُر شُر آب رو میشنوی؟
سلیمه- (با دقت گوش به داشبورد میچسبونه) اوا، آره حاجی.
حاجی- دستگاه کُر دهنده آفتابه¬اِ دیگه. ماشین اسلامی حرف نداره زن.
استارت میزنه ولی ماشین روشن نمیشه، ای بر پدر هرچی آدم کلاهبرداره. روشن شو دیگه کوفتی!
سلیمه- حاجی خون خودتو کثیف نکن. حرفش با صدای اذان که بطور خودکار از رادیوی ماشین پخش میشه قطع می¬شه.
حاجی- ای مصبت رو شکر. وقت اذان شد. ماشین دیگه روشن نمیشه تا چهل و پنج دقیقه. پاشو زن بریم نمازمون رو بخونیم برگردیم (در حال پیاده شدن و با خود) حالا خوب شد وسط اتوبان نبودیم.
پ.ن. درج از متن یه ایمیل، با کمی دخل و تصرف. این قسمت اول داستانه، ادامه داره...!
یه کافی شاپ شیک، یه محیط آروم، صدای موزیک سَکریفایس* التون جان، البته بدون کلام. در باز می شه، یه زوج جوون میان تو، می شینن کنج کافی شاپ و بر خلاف اون دو سه تا زوج دیگه که دست کم دستای همدیگه رو گرفتن و خیره به چشم همدیگه نگاه می کنن، زوج تازه وارد فقط روبروی هم می شینن و دختره مدت تقریبا طولانی سرگرم منویی می شه که همش رو از حفظه و پسره هم به نظر می رسه که داره تک تک تابلوهای نقاشی نا مفهوم (ببخشید پست مدرن) روی دیوار رو از بر می کنه که احتمالا تو خونه ازشون یه کپی بکشه. گارسون میاد و مجبور می شن با هم مشورتی کنن و سفارشی بدن. مثل اینکه طلسم شکست، مِنو رو که می بره، چشماشون به هم تلاقی می کنه...
- نمی خوای بگی جریان چیه؟ تا کی می خوای به این رفتار ادامه بدی؟
- تو اگه برات مهم بود، صبر نمی کردی الان بپرسی، بازم خوبه که صبر نکردی از غم و غصه دق کنم بعد بیایی سر خاکم از بقیه سراغمو بگیری، واقعا که...
- بابا جون من و تو که همین امروز صبح با هم صحبت کردیم و همه چیز روبه راه بود، اینا چیه که می گی؟
- حتما باید سرتون داد زد تا بفهمین که همه چیز روبه راه نیستش؟ همین که یه لبخند بهتون می زنیم سری فکر و خیال برتون می داره که کارتون و حرفاتون مو لادرزش نمی ره و بهترین هستین لابد، نه جونم، خیلی وقته که دارم از عصبانیت خفه می شم، همش صبر کردم که خودت بفهمی، تو هم که تکی، حرف نداری، کلا تو یه عوالم دیگه ای، البته می دونم دیگه فهمیدم برات مهم نیستش اصلا، مثل اون دوستای شنگولت که هر ماه با یکی دوستن، تو هم فیلت یاد هندستون کرده و روت نمی شه، خجالت می کشی کار رو یکسره کنی، خودتو زدی به ندونستن، همون اولم آرزو و پریا می گفتن که شما ها سر و ته یه کرباسین، منِ احمقو باش که هی گفتم نه، فلانی فرق داره، مهربونه، به من توجه داره، ...
- نیستم؟ کم توجهی کردم بهت؟
- خب راستش معمولا بد نیستی اما نمی دونم چرا این کارا رو می کنی؟
- کدوم کارا؟ آخه من اصلا نمی دونم در مورد چی داریم صحبت می کنیم، می شه لطف کنی یکمی توضیح بدی؟
- اَه ببین دوباره داشت حرصم فروکش می کردا، تا کی می خوای این بازی نمی دونم و بی خبرم رو در بیاری، اگه تو اینو نمی دونی پس آخه چی می دونی؟
- من بازی در میارم یا تو؟ صبح شنگول و سرحالی، قرار می ذاریم، وقتی میام دنبالت سگرمه هات توهمه، می پرسم چیه؟ چی شده؟ بجای اینکه جواب بدی که منم بفهمم جربان چیه، مدام بد و بیراه می گی! اصلا دوستام کار درستی می کنن، همین دیگه نمی شه بیشتر از یه ماه باهاتون سر کرد که اون بیچاره ها هم مجبور می شن...
- خیلی ممنونم ازت، جدا تو این شرایط شنیدن این حرفای قشنگ و پر از عشقتو کم داشتم، دستت درد نکنه که به درد دلم گوش دادی و سعی کردی همدم خوبی هم برام باشی، پس حدسم درست بوده، لابد الانم می خوای بگی اسمش اینه و روحمون با هم تو آسمونا پر می کشه و این رابطه اصلا زمینی نیست و فکر می کنم هر ثانیه که دیرتر بهش برسم به بشریت لطمه زدم و بعدش هم پا شی بری سراغش
گارسون از راه می رسه و لیوان ها رو طبق معمول اول جابه جا می ذاره رو میز و بعد با یک لبخند (با مفهوم بازم ضایع کردم، خدا رو شکر که ده نفر نیستن اگه نه باید تا صبح هی لیوانا رو می چرخوندم تا هر کدوم به صاحبش برسه) جای لیوانا رو عوض می کنه، موزیک هم عوض می شه و گیتار یکی از آهنگای جیپسی کینگز داره پخش می شه.
پسر با فکر اینکه دمش گرم این گارسونه با تمام گیج بازیاش چه به موقع سر رسید، وگرنه باید باز پا می شدم می رفتم دستمال کاغذی تموم میزا رو جمع می کردم میاوردم سر میزمون و نگاه های فضول بقیه رو هم تحمل می کردم. پسر خودشو جمع و جور می کنه و می گه
- جدا ناراحتم می کنی هر از گاهی اینجور بحثا رو رامیندازی، جالبه که هر بار هم بعد از اینکه کلی هر دومون رو حرص می دی، می گی که به خاطر فلان چیز یا حرف بهمان کس بوده و دیگه تکرار نمی کنی و به جای اینکه وقتت رو با این فکرا تلف کنی به چیزای بهتر فکر می کنی، اما ببین باز دوباره...
- حالا خوبه آقا دست پیشو می گیره که پس نیافته، صبر کن با هم بریم، حالا دیگه می خوای ثابت کنی که من دارم با خل بازیام تو رو هم ناراحت می کنم و لابد توقع داری پاشم دستت رو هم ببوسم و ازت معذرت هم بخوام که با احساسات من این کارا رو می کنی
- عزیزِ من، کدوم کارا؟ چه کاری با احساساتت شده؟ باز هم که شروع کردی، یه کاری کن، برای من تعریف کن که جریان چیه، چه اتفاقی افتاده تا ببینم باید چه کار کنیم
- خدا رو شکر که سوپر من رسید، یعنی من خودم عقلم نمی رسه مشکلم رو چجوری حل کنم و تازه آقا اصلا روحش هم خبر نداره و می خواد مثل شوالیه بعد از اینکه سر در آورد، با اسبش قهرمانوار بیاد و نجاتمون بده، نه عزیزم اینا واسه تو فیلما خوبه، که تازه بچه های ده دوازده ساله ببینن و کیف کنن، از من و تو گذشته، من دیگه حوصله این بچه بازیا رو ندارم
- ممنونم که اسمشو گفتی بهم، من هم از بچه بازیات خسته شدم، اصلا می دونی چیه یه کلمه دیگه در این مورد بشنوم پا می شم می رم بیرون از کافی شاپ
نگاه ها باز هم به اطراف معطوف می شه، با این تفاوت که این بار چشم هر دو شون تر شده، حالا یکی یکمی ترتر از اون یکی. موزیک ایتس بین اِ لانگ تایم* داره پخش می شه، این دفعه کلام هم داره!!! ظاهرا مدیر کافی شاپ هم مثل خودم، با این یکی حال می کنه و صداش رو بلندتر می کنه. چند دقیقه سکوت سر میز حکمرانی می کنه، شایدم یکمی بیشتر، موزیک آن بریک مای هارت* و بعدش هم اِنیگما*...
- من جدا نمی دونم باید تو این شرایط چه کار کنم و چی بگم، آخه چی شده؟ باور کن، سوپرمن در کار نیست، من دوست ندارم وقتایی که اینجوری وارد بحث میشیم رو، بدون اینکه پیش بریم مدام به هم تیکه میندازیم و ناراحتی درست می کنیم، به خدا حیف این همه خاطرات باحالیه که داشتیم و می تونیم بهترش رو هم داشته باشیم. بیا کمک کن برای خودمون کاری کنیم
- چه عجب؟ پس این یادت هست که بار اول نیستش که جنابعالی بنده رو می بینی و در ضمن هم یادت نرفته که قبلا هم در همین مورد با هم صحبت کرده بودیم
لبخند شیطنت آمیزی که همراه این جملات هست، از سنگینی جو کم می کنه
ادامه دارد ... شاید
واژگان ستاره دار
Sacrifice, it’s been a long time, unbreak myheart, engima

تا حالا شده به کسی که عاشقش شدید راستشو بگید .....

مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند
عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند
حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده اند که برای خورده شدن به دنیا می آیند
تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان!
داستانی از منوچهر احترامی

یکمی از اول اتوبان که میگذرم، فلاشر ماشین جلویی رو می بینم و همونجوری که انتظار داشتم می رسم به ترافیک، فرصت مناسبیه برای تماسهای تلفنی، مشغول صحبت میشم که یه مرتبه، یه چیزی مثل ستاره تو شب تاریک، تو آینه ماشین برق میزنه و حواسم رو به خودش جلب می کنه، می گم یه لحظه گوشی، تا بتونم خوب رصد کنم و ببینم شهاب سنگه، نورافکنه یا چیزه دیگه، که میبینم اووه ماه شب چهارده، اون هم دوتا، تو یه ماشین شاسی بلند، لبخند ملیحی که از اعماق وجودم سرچشمه گرفته روی لبم میشینه و پیش خودم میگم، ترافیک هم همیشه خیلی بد نیستا، صدبار افسوس میخورم که چرا حتی با وجود اینکه عینک چشممه، نمی تونم خوب زوم کنم و جزییات این منظره دلنشین رو با دقت بیشتری ببینم. صدای دوستم تو گوشی تلفن من رو از سیاحت برمی گردونه و دوباره گرم صحبت میشم، تا اینکه یه مرتبه انگار که خسوف شده باشه یا بدتر از اون ببینی که یه لاشخور جلوی دیدن یه مهتاب با شکوه رو که از بین شاخه های سرسبز و پر از برگ داری میبینی رو بگیره، متوجه خندینشون میشم، دلم می خواد چیزی که می بینم رو باور نکنم، کاش اشتباه باشه، ... وای خدای من، چرا اینقدر ضایع و جلف می خندن، اه، دلم می خواست، می تونستم زمان رو برگردونم که یا این دوتا رو ندیده باشم، یا اینکه جلوی اینکه اون تصویر دلنشین با این خنده جلف حروم بشه رو بگیرم... جدا که دلم سوخت، با هر سختی که بود، خطم رو عوض کردم تا بیاد رد شه، بره، تا دیگه با دیدنش تو آینه دلم نسوزه، نمی دونم اگه این حرکت سبک، خاری باشه که اون منظره زیباتر از گل رو احاطه کرده، دوست دارم داد بزنم و بپرسم که آخه چرا بیشتر گلهای قشنگ این همه خار دارن؟

"Someone who is far away is going to be on your mind today -- and you are on their mind as well. In fact, they've been thinking about you for a while now and are eager to get back in contact -- perhaps they've even started a game of phone tag with you. If so, today you need to make an extra effort to reconnect with them. Send an email or reserve time for a long phone call. Not all of the people from your past are meant to be left there."
End of Quotation
P.S. It's amazing, I actually got connected to the net with high hopes of seeing someone with whom I've not been in contact for a long time, I felt we might met on the net, you know it was not just that I felt, it was an strong feeling from inside... nothing happened, and miraculously yahoo instead of singing me in to my blog showed up in the Y! homepage where I could see the horoscope of the day,... It's a while I'm a believer of these signs and wonders, so I guess today is gooing to bring some special gifts to me, Lucky me!

آدم مادی گرا جاده احساساتش کم رفت و آمد است

جمله ای که بر شانه راست شکسپیر خالکوبی شده بود :
"We will all laugh at gilded butterflies"
"همگی ما به پروانه های زراندود خواهیم خندید."

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقٿ شدو به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیٿ و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محاٿظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچمشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم

شیر افریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از کند ترین غزال افریقایی کمیتند تر بدود تا از گرسنگی نمیرد.وغزال آفریقایی هر شب که می خوابد می داند که فردا باید از تند ترین شیر آفریقایی کمی تند تر بدود تا کشته نشود .
مهم نیست که تو شیر هستی یا غزال مهم این است که فردا را از امروز تند تر بدوی

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که دیروز ما وقت نکردیم ازش تشکر کنیم .
چی می شد دیگه هرگز شکو فا شدن گلی رو نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم .
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم.
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهامون گوش نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم .
چی می شد اگه خدا خواسته هامونو بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کردیم

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدامیک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند . پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدندمعلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتندآنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد .این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید . پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.

ماه مرشد گفت: عاشقی از نیشابور شروع می شود و قاف، آخر عشق است. اما آشیانه سیمرغ بر بالای قاف نیست. آشیانه سیمرغ بر بالای چوبی است، سرخ. و آنگاه چوبی به ما داد و همیانی. و گفت: این همیان حق است. آن را پاس بدارید که آذوقه شماست...
گرسنه که شدید از آن بخورید و تشنه که بودید از آن بنوشید. به زمستان که رسیدید حق ، آتش است، گرم تان می کند. به بی راهه که رسیدید، حق چراغ است، راه را نشان تان می دهد. و آن هنگام که به برزخ درآمدید، حق پل است، عبورتان می دهد.
و این چوب اما عصای شماست به آن تکیه کنید و قدم به قدم بیایید. اما روز ی خواهد رسید که عصای شما ، دار شما خواهد بود. و آن زمان که خون شما سر این عصا را سرخ کند، سیمرغ بر بالای آن آشیانه خواهد ساخت.
به این جا که رسیدیم اما پروا کردیم و همیان حق از دستمان افتاد، عصای عاشقی نیز. ولی باز از پی ماه مرشد رفتیم اما دیگر قهرمانانی نبودیم در جستجوی قاف و عشق و سیمرغ. این بار دیگر سیاهی لشکری بودیم که به تماشای قصه ای می رفتیم.
و در راه بودیم که کسانی را دیدیم ، می خرامیدند و می رفتند ، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هر کدام چوبی. ما مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند. زیرا می دانند که معراج مردان بر سردار است.
ماه مرشد گفت: دیری نخواهد شد که آنها وضویی خواهند گرفت، با خون خویش. زیرا که در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون.
و ما باز از عشق پرسیدیم و او باز گفت که عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.
و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترشان را بر باد دادند.
ماه مرشد گفت و عشق این است.
از راه که بر می گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون و ماه مرشد گفت: اینها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سربریدگان می دهد.
ما برگشتیم بی عصا و بی همیان و قاف آخر عشق بود. ما اما در عین عاشقی مانده بودیم!
Dare to be different, Alessandro Frote

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی آهسته می گویم الهی بی اثر باشد
استاد شهریار

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود . موضوع درس درباره خدا بود .
استاد پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟ کسی پاسخ نداد .
استاد دوباره پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟دوباره کسی پاسخ نداد .
استاد برای سومین بار پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟ برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد .
استاد با قاطعیت گفت با این وصف خدا وجود ندارد . یک دانشجو به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند . استاد پذیرفت.
دانشجو از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید: آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟ همه سکوت کردند.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد ؟ همچنان کسی چیزی نگفت.
آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟
وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
به او گفتم: بنشینید"یولیا واسیلی اِونا"! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رو دربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل.
نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب "کولیا" نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید.
سه تعطیلی ... "یولیا واسیلی اونا" از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش در نمیآمد.
سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. "کولیا" چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب "وانیا" بودید فقط "وانیا" و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یک روبل، درسته؟
چشم چپ "یولیا واسیلی اِونا" قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما "کولیا " از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بیتوجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفشهای "وانیا " فرار کند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر کم میکنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید ...
"یولیا واسیلی اِونا" نجواکنان گفت: من نگرفتم.
امّا من یادداشت کردهام.
- خیلی خوب شما، شاید …
از چهل ویک بیست وهفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلک بیچاره !
- من فقط مقدار کمی گرفتم.
در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم ... ! نه بیشتر.
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت.
به آهستگی گفت: متشکّرم!
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
به خاطر پول.
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقهی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود به او پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگــــو بود.
think about it... isn't it similar to yours
1) میتوانی کارهای بزرگ کنی، اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند...
2) گاهی از آنچه مینویسی باید دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی. این باعث میشود مداد کمی رنج بکشد. اما آخر کار، نوکش تیزتر میشود...
3) مداد همیشه اجازه میدهد برای پاک کردن اشتباه، از پاککن استفاده کنیم...
4) چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل مداد است...
5) مداد همیشه (با هر حرکت خود، خواه یا ناخواه) اثری از خود به جای میگذارد...
چون رود جاری باش، پائلو کوئلیو، آرش حجازی، نشر کاروان، 1386
شاید مداد تلاش میکنه یادآوری باشه برای؛ باور داشتن اراده جهانی، پذیرفتن اشتباهات به جای توجیه یا انکار اونها، تحمل رنجها و به استقبال درسهای زندگی رفتن، مراقبت از تفکر و ذهن (درون و روان) و در نظر داشتن مسوولیت کارهامون در هنگام تصمیم گرفتن به انجامشون.
پتروس: ... زمان همیشه با آهنگ یکنواختی پیش نمیرود. این ما هستیم که آهنگ حرکت زمان را تعیین میکنیم.
من که دقیقه به دقیقه به ساعتم نگاه میکردم، متوجه شدم که حق با اوست. هر چه بیشتر به ساعت نگاه میکردم، دقایق کندتر سپری میشد. تصمیم گرفتم به پند پتروس عمل کنم و ساعت را دوباره در کوله پشتیام گذاشتم. از آن لحظه به بعد سعی کردم بیشتر به جاده، دشت و سنگهای زیر پایم توجه کنم. اما نگاهم مدام به کافه بود و مطمئن بودم که اصلا حرکت نکردهایم. سپس به فکر افتادم که چند تا حکایت برای خودم تعریف کنم. اما تمرین عصبیام میکرد و تمرکز نداشتم. عاقبت طاقتم طاق شد و دوباره ساعتم را در آوردم. فقط یازده دقیقه گذشته بود. پتروس گفت: این تمرین را مایه عذاب خودت نکن! چون به این منظور ایجاد نشده. سعی کن از همین سرعتی که به آن عادت نداری، لذت ببری. تغییر را در شیوه انجام کارهای روزمرهات بپذیرو به این ترتیب بگذار شخص تازهای در وجودت رشد کند.اما از همه اینها که بگذریم، کسی که باید در این مورد تصمیم بگیرد خود تو هستی.
محبتی که در آخرین کلماتش موج میزد، قدری مرا آرام کرد. به خود گفتم: اگر در مورد کارهایم خودم تصمیم میگیرم چه بهتر که از این فرصت استفاده کنم.نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم. وضع غریبی به خود گرفتم. در این وضع زمان برایم چیزی در دور دست بود و کوچکترین توجهی به آن نداشتم. خودم را به تدریج آرام و بازهم آرامتر کردم. به محیط اطرافم به چشم تازهای نگاه کردم. قوه تخیلم – که وقتی عصبی میشدم کار نمیکرد – به نفع من به کار افتاد. به دهکده کوچک مقابلم نگریستم و حکایتی درباره آن ساختم: این که چطور ساخته شده و کدام زائران از آن رد شدهاند و نیزاین که بعد از بادهای سرد پیرنه دیدن مردم و اقامت در این دهکده چه لذتی دارد! یک لحظه، حضوری قوی، مرموز و یکپارچه آگاهی را در دهکده حس کردم. در عالم خیال من، دشت پر از سلحشورانی شد که میجنگیدند. شمشیرهایشان را که در زیر آفتاب میدرخشید، میدیدم و غریو جنگ را میشنیدم. دهکده دیگر از نظر من صرفا جایی نبود که میتوانستم در آن، جانم را با نوشابهای و تنم را با پتویی گرم کنم، بلکه یادبود و اثری تاریخی ازمردم قهرمانی بود که به همه چیز پشت پا زدند، تا بخشی از آن مکان دور دست باشند. دیدم چه دنیایی در اطرافم هست که من به ندرت متوجه آن شدهام.
زیارت، پائلو کوئلیو، سوسن اردکانی، نشر نگارستان، 1384.
مدتی گذر زمان رو به حدی حس نمیکردم که هر بار که به بانک میرفتم تا قسطی رو که باید هر ماه میپرداختم، بپردازم به خودم میگفتم، عجب چه زود یک ماه دیگه هم گذشت. نمیدونستم چطور شده که این همه سریع و یکنواخت داره رد میشه... خوندن چند خطی که بالا آوردم، من رو به یاد ورودم به فاز جدید زندگی تو دانشگاه جدید و با شرایط بسیار ویژه جدید انداخت، انگار فرصتی پیدا کردم تا اون چیزی که ازش به عنوان تمرین سرعت تو این کتاب یاد شده را انجام بدم. فرصتی برای اینکه حتی بیش از روزی یکبار از گذر زمان و شرایطم لذت ببرم. نه اینکه شرایط بهتر شده باشه، اصلا، فقط شرایط چشمام رو باز کرده، تا بتونم جاده و دشتهای حاشیه اون رو نگاه کنم، تا اینکه بتونم با سرعتی که کمتر از اون چیزیه که بهش عادت داشتم برم، و ببینم سرعت بالا چه ظرافتهایی رو از چشمام مخفی میکرد. داشتم به این فکر میکردم که مطمئننا فقط من نیستم که اون سرعت وحشتناک زندگی رو تجربه کردم، و مهمتر از اون اینکه برای لذت بردن از چیزایی که نادیده میگرفتمشون لازم نبود این همه شرایط عوض بشه، کافی بود متوجه میشدم و تصمیم میگرفتم که کیفیت زندگیام رو بالاتر ببرم. امیدوارم خوندن این باعث بشه حتی برای چند ثانیه به این فکر کنید که چه کارهایی رو به بهانه گرفتاری و نداشتن وقت برای خودتون انجام ندادین، آخرین باری که ایستادین و به درست و نادرست بودن روال کارها به اولویتهاتون فکر کردید، کی بوده،... امیدوارم ثانیهای رد نشه، مگه اینکه تمام لذت ممکن رو در اون ثانیه برده باشین.
گروهی از دانشمندان پنج میمون را در قفسی قراردادند و در وسط قفس یک نردبان گذاشتند و بالای نردبان موز گذاشتند، هر زمانی که میمونی بالای نردبان میرفت دانشمندان بر روی سایر میمونها آب سرد می ریختند. پس از مدتی هر وقت که میمونی بالای نردبان میرفت سایرین او را کتک میزدند. پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علیرغم وسوسهای که داشت، جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمیداد. دانشمندان تصمیم گرفتند که یکی از میمونها را جایگزین کنند، اولین کاری که این میمون جدید انجام داد این بود که بالای نردبان برود که بلافاصله توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت. پس از چند بار کتک خوردن میمون جدید با اینکه نمیدانست چرا، اما یاد گرفت که بالای نردبان نرود. میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق تکرار شد. سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق تکرار گردید. به همین ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند. آن چیزی که باقی مانده بود گروهی متشکل از پنج میمون بوده که با اینکه هیچ گاه آب سردی بر روی آنها پاشیده نشده بود، میمونی را که بالای نردبان میرفت کتک میزدند. و برای همین هیچ گاه هیچ کدام به بالای نردبان نرسید و موزها دست نخورده پلاسیدند
باز خوبه میمونها دست کم تا کتک خوردن تلاششونو میکنن، مطمئننا خیلی ها از ترس اینکه مبادا کتک بخوردن اساسا فکر بالا رفتن از نردبون رو هم به سرشون راه نمیدن

روزی روزگاری، پرندهای بود با یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان، رنگارنگ و عالی و در یک کلام، حیوانی مستقل و آماده پرواز، در آزادی کامل. هر کس آن را در حین پرواز میدید خوشحال میشد. روزی زنی چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد. در حالی که دهانش از شدت شگفتی باز مانده بود، با قلبی پر تپش و چشمانی درخشان از شدت هیجان، به پرواز پرنده مینگریست. پرنده به زمین نشست و از زن دعوت کرد با هم پرواز کنند... و زن پذیرفت... هر دو با هماهنگی کامل به پرواز درآمدند... زن پرنده را تحسین میکرد، ارج مینهاد و میپرستید... ولی در عین حال میترسید. میاندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستانهای دور دست برود. میترسید پرنده به سراغ سایر پرندگان برود و یا بخواهد در سقفی بلندتر به پرواز درآید.. زن احساس حسادت کرد... حسادت به توانایی پرنده در پرواز. ... و احساس تنهایی کرد.
اندیشید: «برایش تله میگذارم. این بار که پرنده بیاید، دیگر اجازه نمیدهم، برود.» پرنده هم که عاشق شده بود، روز بعد بازگشت، به دام افتاد و در قفس زندانی شد. زن هر روز به پرنده مینگریست. همهی هیجاناتش در آن قفس بود. آن را به دوستانش نشان میداد و آنها به او میگفتند: «تو همه چیز داری!» ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملا در اختیار زن بود و دیگر انگیزهای برای تصرفش وجود نداشت. بنابراین علاقهی او به حیوان، به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز، زندگی بیهودهای را میگذراند و در نتیجه به تدریج تحلیل رفت؛ درخشش پرهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز موقع غذا دادن و تمیز کردن قفس، کسی به او توجهی نمیکرد.
سرانجام، روزی پرنده مرد. زن دچار اندوه فراوانی شد و همواره به آن حیوان میاندیشید؛ ولی هرگز قفس را به یاد نمیآورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را خوشحال در میان ابرها و در حال پرواز دیده بود...
مقدمه پائلو کوئلیو بر کتاب آلبرت کلایتون گالدن، ترجمه آیسل برزگر، نشر سروینه، 1383.
شب بیعاطفه برگشت،
شب بعد از رفتن تو،
شب از نیاز من پر،
شب خالی از تن تو،
با تو گل بود و ترانه،
با تو بوسه بود و پرواز،
گل و بوسه بی تو گم شد،
بی تو پژمرده شد آواز،
به یاد اون که چشمای قشنگش همیشه برق میزنه، برق اشتیاق بودن و زندگی کردن .... اصلا هم شلوغ نیستش
دوست دارم یهبار دیگه دعوتش کنم که با هم بشینیم و صحبت کنیم، این بار دوست دارم تمام افکارم رو قبل از اینکه برم دنبالش فراموش کنم، با ذهن آماده نه تنها ببینمش که بهش نگاه کنم، حرفاشو فقط نشنوم بلکه به صحبتاش گوش بدم، دوست دارم فقط نزدیکش نباشم، باهاش باشم، دوست دارم بتونم گذار لحظهها رو تو اعماق چشماش، طنین حرفاش، تاثیر انرژی فوقالعادهاش فراموش کنم، دوست دارم بتونم قدر بودن باهاش رو بدونم دوست دارم وقتی از هم جدا شدیم احساس کنم که برای مدتی دنیا ایستاده بود و ما میرفتیم دست در دست هم، همراه هم و باهم.
چشم پزشک مختصر به شرح حال و مشکل بینایی شما که سبب مراجعتون به مطب شده، گوش میدهد و سپس عینک خودش را از چشمش برمیدارد و به دستتان میدهد و میگوید: این را به چشمت بزن. ده سال است که از این عینک استفاده کردهام و واقعا کمکم کردهاست. من یک عینک اضافی در منزل دارم. این مال خودت.
شما هم عینک او را به چشم میزنید و میبیند که وضع خرابتر شده و دیگر اصلا نمیتوانید ببینید. به پزشک میگویید که نمیتوانید هیچ جا را ببینید. پزشک میگوید بیشتر سعی کن. این عینک به چشم من که بسیار عالی است و به خوبی با آن میبینم. شما پافشاری میکنید که سعی میکنم اما همه چیز تیره و تار است. پزشک میگوید مثبت بیندیش. چرا همکاری نمیکنی؟ پاسخ میدهید با این که مثبت میاندیشم، چیزی را نمیبینم. پزشک میگوید واقعا که حقناشناس هستی. پس از این همه زحمت که برای کمک به تو کشیدم، بازهم حرف خودت را تکرار میکنی.
هفت عادت مردان موثر، استفان کاوی، گیتی خوشدل، نشر پیکان، 1385
Florence Scovel Shinn
در دوران کودکی زمان به کندی میگذشت. میتوانم روزهای بلند و طولانی تابستان را که به نظر تمامنشدنی میرسیدند به خاطر بیاورم. هفتهای که این فصل از کتاب را مینوشتم 42 ساله شدم. شاید چند سال و شاید هم 30 سال از عمرم باقی مانده باشد، اما به هرصورت آنقدرها زیاد نیست. این روزها به سرعت برق و باد میگذرند. انگار هر روز بیش از یک دقیقه نیست و هفته هم ظاهرا به سرعت چند ساعت تمام میشود. امروز بیماری را دیدم که از شش ماه پیش او را ندیده بودم. اما انگار همین دیروز به دیدن من آمده بود.
توجه به کوتاه بودن زندگی میتواند ترسناک باشد. اما اگر فکر کنیم که زمان در حال گذر است به این نتیجه میرسیم که زندگی چقدر ارزشمند است. پسر 8 ساله من کمی دیرتر دیگر کودک نخواهد بود. به زودی بالغ میشود، اما امروز هنوز کودکی بیش نیست و اگر من او را دوست داشته باشم و با او وقت بگذرانم میتوانم از زندگی لذت ببرم. به همین دلیل امشب با هم کمی بدمینتون بازی کردیم و توانست 14 بار پیاپی، بدون اینکه توپ را به تور بزند به بازی ادامه دهد. این رکورد جدید ماست. در حال بازی به او گفتم که دارم فصلی درباره مرگ مینویسم. به او گفتم که روزی خواهم مرد، همانطور که او هم خواهد مرد. میخواستم بدانم که چه واکنشی نشان میدهد. به من گفت که دوستم دارد و اضافه کرد اگر مردم به قدر کافی سرگرم باشند و خوش بگذرانند نگران مرگ نمیشوند و بعد از من خواست که به بازی ادامه دهم.
از حال بد به حال خوب، دکتر دیوید برنز، مهدی قراچه داغی، نشر آسیم 1386.
بر اساس نظریهای به نام نظریة مردمکسنجی، وقتی که چشمها روی چیزی مطلوب و لذت بخش متمرکز میشوند، مردمکها گشاد و وقتی روی چیزی ناراحت کننده متمرکز باشند، تنگ میشود. مردمکهای بزرگ و گشاد شده نشاندهنده علاقه و مردمکهای تنگ شده و کوچک شده نشاندهنده خستگی و بیحوصلگی هستند. بنابراین آموزگاران خبره و با تجربه اغلب به مردمک چشمهای دانشآموزان خود مینگرند تا کشف کنند که آیا آنها به درس یا به موضوع خاصی علاقه دارند یا نه. این فکر که مردمکهای گشاد شده نشاندهنده علاقه و تعجب هستند، چیز تازهای نیست. در اواخر قرن هجدهم زنان اروپایی، دارویی را در چشمان خود میریختند تا به این وسیله مردمک چشمهای خود را باز و بزرگ نگه دارند و جذابتر به نظر برسند. به علاوه در بسیاری از فرهنگها برای مخفی نگهداشتن حقایق از نگاه کردن در چشمان مخاطب طفره میروند. زیرا بر این باورند که در حال دروغ گفتن مردمک چشمان به سبب ناخوشایند بودن عمل مورد نظر، دروغ گفتن یا مخفی کردن حقیقت، تنگ و بسته میشود. بنابراین کودکی که بدون اجازه آبنباتی را میخورد، از سوی والدینش که سوال پیچ میشود، به آنها نگاه نمیکند. آیا به یاد میآورید که به شما گفته باشند «به چشمهای من نگاه کن و راستش را بگو»؟
از کتاب ارتباطات، رُی ام. برکو، اعرابی. (با دخل و تصرف آزادانه!)
نقاط مثبت: فرزندان وسطی، افرادی خانواده دوست هستند که دیگران از بودن با آنها لذت می برند. مهمترین نیاز آنها، آرام نگاه داشتن اقیانوس پرتلاطم زندگی است و شعار آنها "آرامش به هر قیمتی" است. اینها افرادی بسیار آرام و بی سر و صدا، شیرین و دوست داشتنی هستند و شنوندگان خوبی به شمار می روند. مهارت زیادی در حل مشکلات دارند چون همیشه هر دو جنبه ی یک مشکل را بررسی می کنند و دوست دارند همه را خوشحال کنند. همین مسئله باعث می شود که مشاوران و میانجیگران خوبی باشند.
نقاط منفی: نسبت به فرزندان اول خانواده، احساس سلطه گری کمتری دارند، اما دوست دارند همه آنها را ستایش کرده و دوست بدارند—یا حداقل با آنها احساس شادی و خوشبختی کنند. از آنجا که سعی در راضی نگاه داشتن همه دارند، ممکن است به افرادی وابسته تبدیل شوند. نمی توانند خوب تصمیم بگیرند تا جایی که باعث رنجاندن دیگران می شود. همچنین برای شکست و اشتباهات دیگران، خود را سرزنش می کنند.
در مورد من که تا حدود زیادی صدق میکنه.
چشماشو که باز کرد انگار، تمام عمرشو خوابیده بوده، سنگینی بار تمام خاطرات رو توی ذهنش احساس میکرد، زمان مثل یه قطار به سرعت از جلوی چشمش رد میشد، واگنهایی که میدید خاطراتش بودن که بدون هیچ نظم و ترتیبی پشت سرهم رد میشدن و تو همون لحظهای که داشتن میگذشتن، تمام هیجانات و احساسات مربوط به خاطرات دوباره در تمام وجودش جاری میشد، گویی تمام خاطرهها رو داره دوباره زندگی میکنه، منتها این بار اجازه این که تصمیمی متفاوت با دفعه قبل (زمانی که اون اتفاق داشت میافتاد) بگیره رو نداشت، روزگار به احساس و تصمیمش توجهی نداشت و انگار بهش میگفت، ساکت باش و اونچه که کردی رو دوباره مرور کن، سلسله اتفاقات به سرعت غریبی از جلوی چشمش و از تمام احساس و ذهنش رد میشدن، هر از گاهی بیدار میشد، فکر میکرد کابوسی بوده که تموم شده، منتهی دوباره تو همون حالت بیداری هم تجربه با همون قدرت و شدت به سراغش میاومدن، چند بار بیدار شد و هر بار خیالش راحت شد که هرچند کابوس بدی بود بالاخره گذشت، اما یا هنوز بیدار نشده بود یا کابوسی در کار نبود چون همون وضعیت ادامه داشت... مرز بین خواب و بیدار، مرگ و زندگی، یاس و امید، پیروزی و شکست، غم و شادی، همه در هم شده و نامعلوم بود، گویی هیچ ارزشی جای خاصی نداشت، فریادهاش و تلاشهاش همه بی نتیجه بودن، چون هربار بهش گفته میشد، ساکت باش و اونچه کردی رو دوباره مرور کن. به این امید که سپری شدن سیاهی شب، تاریکی و تنهایی رو به سر برسونه، نومیدانه فشار و شدت مرور خاطرات رو تحمل میکرد، تاریکی عمیق تر میشد، تنهایی ملموستر، تنها نوری که هر از گاهی آسمون کابوسش رو روشن میکرد، نگاره چهره فرشتهای بود که دیده نمیشد، اما مطمئن بود مادرشه.
Powerful Secrets of How to Handle TACT-needed Situations Has Been Explained
Just imagine last time you have been completely confused how to react in a situation with a sensible cute girly girl, your loved one? Interestingly this short Persian light music charmingly pictures such an argument and fascinatingly unveils some tactful secrets
This is not a gentlemen post at all, may be a lesson or fact uncovering piece of writing for them, but ladies please go through it you may also find it not so far from reality
Not sure if it’s correct but this track is said to be Afsar Shahidi’s and is called Begoo Naro
اگه قهر کردم و گفتم دارم از خونه میرم بگو نرو
درو وا کردم و گفتم واسه همیشه میرم بگو نرو
اگه گفتم دیگه دنبالم نیا گوشه کنار منو نپا
شب تا سحر چشام بیدار برو تو خواب من نیا
بگو نرو پیشم بمون دوسِت دارم اینو بدون
بگو نرو پیشم بمون دوسِت دارم اینو بدون
اگه ناز کردم و با عشوه صدات کردم
یه قطره اشک تو چشمام بود یواشکی نگات کردم
یواشی رامو کج کردم یا جای منه یا تو
بد اخلاقی و لج کردم یا جونه منه یا تو
نگاهی توی چشمام کن منو عاشق فردام کن
یه جوری التماسم کن با گریه هات کبابم کن
آخه من رفتنی نیستم بی تو موندنی نیستم
دلم بید و تو مثل باد ولی لرزیدنی نیستم
آخه من رفتنی نیستم بی تو موندنی نیستم
دلم بید و تو مثل باد ولی لرزیدنی نیستم
"Happiness only real when shared"
In to the wild, Movie, 2008
در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجوکردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروزخوبی را با هم بگذرانیم.من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند
There are a lot of things that you don't like, and when these things happen you can't just run away, because it doesn't solve the problem
When you start running, the problem's still there. You've got to stick at it, and then figure out a way to solve the problem, even if it's really, really hard
Run Fat Boy, Run!, The movie 2007
Everybody's scared, and the thing that they are scared of the most is missing an opportunity
Lost, TV Series
Struggling is the nature's way of strengthening
We all have our temptations, but giving into them that's our choice, as we live our lives it's really nothing but series of choices in there
Lost, TV Series.
آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفتهای ، از این است که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم .


